مامانه ميگه اون زمان اولهاي انقلاب بود . مردم مذهب خونشون زده بود بالا!باباهه که البته ارباب همه ماست!دچار خود مجرم بيني شده بود که چرا در زمان طاغوت اسمهاي غير اسلامي سر بچه هاش گذاشته!!پس بدو بدو ميره ثبت احوال اسم خواهر بزرگه رو از ... (یک اسم فرنگی) به ... ( یک اسم عربی)تغيير ميده!! چون ترسو و شکاک بود و ان زمان هم که گير بازار اسلامي به پا بوده!!باباي ترسوي نون به نرخ روز خور ما در بدو امرو براي پيوستن به انقلابيون سينه چاک اين کار انقلابي رو انجام ميده!!(اگه از باباي من بوده که بعيد مي دونم توي يکي از اين تظاهرات مردمي ضد طاغوت!شرکت کرده باشه.اون زمان که ملت در حال مرگ بر شاه گفتن بودند باباهه هفت تا سوراخ رزرو کرده بوده لابد!!اين باباي ما جايي نمي خوابه که زيرش اب بره!فقط حيف که ديدش تنگه و تا نوک دماغ درازش رو بيشتر نمي بينه وگرنه تا بحال يه چيزي شده بود!) خلاصه پدر عزيز ما در ادامه حرکت انقلابيش که البت بيشتر از ترس کونش بوده (که نکند بعد از اعدام عناصر حکومت قبلي و گروههاي سياسي ديگر...ايت الله نمي دونم چي -همون که چندوقت پيشها مرد- گير بده به باباي ما که خب منوچ .تو خجالت نمي کشي با اين اسمهاي ضد اسلامي که سر بچه هات گذاشتي!! خلاصه منوچ بعد از تغيير اسم دادن خواهر بزرگه اتيش انقلابيش انقدر تند ميشه که تصميم مي گيره اسم اون يکي دختره رو هم (من نيستم .بنده انوقت در حال امدن بودم!)که يک اسم اصيل ايراني داشت(از گفتن اسم محذورم چون با صاحب اسم دشمن خونيم)رو تغيير بده و حتي به اسم خودش هم گير داده بوده که اطرافيان جلويش را مي گيرند تا از شدت و حدت انقلابي بودن سقط نشه.البته مامانه در ادامه ذکر خاطراتش يادآور ميشه که جرياني که ان زمان بوجود امده بود باعث چنين واکنشهايي از سوي مردم شده بود جرياني که همه چيز رو به دو بخش اسلامي و غير اسلامي تقسيم می کرد.خلاصه در اين هيرووير(يک سال و کمي بعد از انقلاب من به دنيا امدم)وبه قول همون مثل که به ما که رسيد آسمون طپيد توقع نداشتيد که با اين شرايط انقلابي مملکت سر من اسم شيک بگذارند؟ باباهه اول فکر مي کنه بذاره ....از اون طرف شوهر خاله ام مي فرمايند ...رو ما قبلا انتخاب کرديم براي بچه مون (حالا خاله ام اونوقت هنوز سه ماهه حامله بود!اين دخترخاله از همون اول موي دماغ بود!نشون به اين نشون که اسمم رو هم ازم دزديد!) خلاصه باباهه(دقت کرديد که هيچ اسمي از مامانم در رابطه با انتخاب اسم نيست؟ فهميديدکه؟) فکر فندقيشو به کار مي اندازه که چه اسمي انتخاب کنم که عربي باشه و مساله درست نکنه که...بله ديگه اين اسم جوات رو سر من مي گذارند و بدين ترتيب بنده از عواقب انقلاب عزيزمون(که هيچ نقشي درش نداشتم ) از همون اول برخوردار ميشم.اين اسم هميشه باعث عذاب من بوده.نفهميديد چيه؟همون که ادم با شنيدنش يا ياد خاله خانباجيها مي افته يا ياد املها.که بنده همين جا از هر دوي اين گروهها تبري مي جويم!! همون که به همراه اسم مريم از پر تعداد ترين اسمهاي دختران در مملکت گل و بلبلمونه!!همون اسم جوات......
از نوشتن اسامی معذورم.چون بروبکس فک و فامیل ما دایم تو اینترنت پلاسند.ممکنه روزی سر از این وبلاگ قراضه در بیارند.انوقت خربیاروکالباس باربزن.حرف این وبلاگ می شود صحبت خاله زنکهای فامیل.(البته من با کلمه خاله زنک مشکل دارم .همان مشکلی که با کلمه نامرد .مردی.مردانگی.جوانمردی . دختر فراری وامثالهم دارم)خلاصه اومدیم من یه چیزی اینجا نوشتم که منافی عفت عمومی بود!حالا! نمی شه دیگه.از دست این جماعت ادم هیچ جا راحت نیست.پس اسامی را از مطلبی که نوشته بودم بر داشتم.فقط اسم باباهه موند چون بد جور فاز می داد که منوچ صداش کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت   توسط نخودی
|
انگلیسیها قراره فیلمی در باره کوروش اقا بسازند که توش بازیگرهای هالیوودی بازی می کنند.خانوم من اساسا نسبت به کوروش اقا ارادت دارم.الهی من به فدای تو که 2500سال پیش گفتی همه با هم برابر اما حالا در ابتدای قرن 21 در این مرز پر گهر یک سری اجنه جات می گویند زن نصفه ست حقوقش هم نصفه ست.چقدر شعور و کمالات داشتی اون روز که گفتی اگر مردم نخواهند بر انها حکومت نمی کنم.و حالا قرنها بعد در بعضی جاها!بعضیها خودشون رو به زور تو پاچه ملت می کنند. الهی تی فدا برار!
توضیح ضروری:خیال نکنید من تو یکی از شهرهای شمالیم.خیر.پدرم گیلکه ولی این دهاتی که من توش زاییده شدم و مامانم مال اونه و الانم تویش نشستم یکی از شهرهای نزدیک پایتخته.-راهنمایی:کرج نیست-
می گفتم. این فیلمه رو یکی دو ساله می خوان بسازندو هنوز فقط حرفشه. دایما دارند فیلم می سازند از مومیاییها و سزارها و امپراطوریهای قدیمی. وهمیشه جای ایران خالی بود .حالا یه بار اسمون چرت زد خواستند درباره ایران باستان بسازند -اون هم نه خود هالیوود تحفه-هر سال میگویند سال بعد.حالا خدا کنه فیلمه درست حسابی ساخته بشه.بی غرض و مرض.خدا کنه ایرانیان باستان رو مثل اون ایرانی های کج و کوله فیلم اسکندر نشون ندهند.که اونقدر عقب مونده و زشت و چپل چلاق بودند.واقعا صداوسیمای عزیزمون راست می گه دست صهیونیسم از خشتک اسپیلبرگ و تام هنکس و نیکول کیدمن به در اومده.از بس تو همه چی مرض دارند.هر چند فیلم انگلیسیه اما قراره بازیگرهای هالیوودی در اون باز کنند .خب دستان صهیونیسم بین الملل هم بیکار نمی نشیند و از خشتکها بیرون می ایند!تازه انگلیس و امریکا نداریم که.این انگلیسیها با اون چشمهای چپشون...هر چی اتیشه از زیر پتوی اونها بلند می شه!اصلا یه نگاه به بازیگرهایی که برای بازی در فیلم کاندید شدند بیندازید.شون کانری نمایندگی مرکزی صهیونیسم در امریکای شمالی و اسکاتلند!یار گرمابه و گلستان ان مردک صهیونیست شیمون پرز.توی روز روشن با شیمون پرز بستنی می خوره!(ای کوروش صهیونیست این از فیلمت اون هم از اسمت که زرت زرت تو تورات اورده شده! بیخود نیست ما دادیم قبر کورش رو آب ببندند!) اون زنیکه بی حیا هم -انجلینا-که دیگه بی ابرویی رو به نهایت رسونده و خبر رسیده که لزبین تشریف دارند.تازه از قرار باعث به هم خوردن زندگی براد درپیت و جنیفر انیستن شده.خب خواهر ما که با این نوع کارها مخالف نیستیم.به شرطی که اسلامی باشه! هر کار راهی داره.تو می خواستی زن براد درپیت بشی خب می امدی به مملکت اسلامی ما .شما را به عقد دااایم یا موقت هم در می اوردیم!اون جنیفر بدبخت رو هم ویلان و سرگردان نمی کردید!حقا که در پیتی براد...خب با این تفاصیل ما از همین حالا اعلام می کنیم فیلم کورش هر چی از اب در بیاد یک فیلم صهیونیستی و ضد اسلامی تیره و ما تحریمش می کنیم.تازه حضور جولی در این فیلم نشان می دهد که کارگردان چه نیات شومی در سر دارد و می خواهد کوروش را در حالتهای ناجور با این خانومه چیز نشان دهد و ای داد برادر کورش !هر چند ابروی مسلمان باید حفظ بشه و کورش که مسلمان نیست ولی یک ایرانی غیور که هست!تازه تر بانوان هم حتما حجابشون رو رعایت نمی کنند واین در صورتی که می دونیم حجاب اسلامی چادر !از ایران باستان امده جای تعجب دارد!
داشتم این چرت و پرتها رو می نوشتم که صدای اشنایی از تو کوچه به گوشم رسید.دیری دیریم!میزوصندلی من دقیقا چسبیده به پنجره ست والان هم نصفه شبه و خیابون خلوت و ساکته.بنابراین صدا از بیرون به وضوح به داخل می اید.صدا هم مربوط می شد به سیامک.بله بله توضیح می دهم.صبر کنید یک نفس بلندی بکشم.نخیر اصلا پای عشق و عاشقی وسط نیست.من رو با این مزخرفات قاطی نکنید.این اقا اساسا مورد نفرت منه. از همین اول گفته باشم.اما دایم هم توی ذهن من وول .
می زنه. اصلا نمی دونم از کی اومد و توی ذهن من جا خوش کرد.من عاشق بشو نیستم!! همیشه به مردها -ببخشیدها-نگاه سکسی داشته ام.همیشه همینطور بودم. فرق نمی کرده طرف کی باشه و چه سن وسالی. همیشه یارو رو با هیزی و چشم چرانی برانداز می کردم و ...چه فکرهای ناجوری که نمی کردم.خدا از سر گناهان ما بگذرد!!هیچوقت احساسی به مردی نگاه نکردم.البته توی نوجوونی چرا. عشقهای آبکی.آدم توی ذهنش عاشق هزار تا مرد می شه -از مرد پنجاه ساله تا پسرکی - که با توجه به جنس نو جوونی و حالی به حالی بودن خودم این عشقها به همون سرعت که ساخته می شد به همون سرعت هم می رفت پیکارش. گاهی هم چندتا چندتا!-کتاب دودنیای گلی ترقی رو خوندید؟-اما این که این اقا الان اینجا توی ذهن من یک زن گنده (اوهوی سنمو زیاد نگیرید )که با وجود احساساتی بودن هیچوقت عاشق مردی نشده چه غلطی می کنه نمی دونم.بگذریم از این بحث که من اصلا به عشق بین دو نفر از دو جنس مخالف اعتقادی ندارم و به نظرم بین زن و مرد فقط سکس وجود داره و لا غیر.حالا در مورد زنها یه کم احساسی گری آبکی رو هم اضافه کنید.سابقه این اشنایی بر می گرده به ده سال پیش.لوکیشن محل اشنایی هم یه خیابون در همین دهاتمون.وقتی که من دخترکی ریزه میزه ودر کمال صداقت زشت بودم وایشان هم پسرکی با تیپ فرنگی.نه از این شیربرنجها.چشمهای روشن وپوست برنزه و موهای کمی بور. ان روز یکی از روز های ابتدای پاییز سالی بود که من وارد دبیرستان شده بودم. با یکی از رفقای تازه پیدا کرده ام!در حال رفتن به خونه بودیم.اتفاقا اون روز من حسابی خوشگل شده بودم و همه نگاهم می کردند!توضیح:قیافه من هم دقیقا ازرفتارم تبعیت می کنه! یعنی مثل حالم که اکثرا بده و گاهی شبیه آدمم قیافه ام هم وهمچنین! داشتیم از عرض خیابان می گذشتیم که درست در وسط خیابان دو تا نگاه در هم گره خوردندوخیره ماندند!!بابا رمانتیک!این فیلم هندی اولین برخورد من با پسرکی بود که قیافه خارجکی داشت و ان هم در زمانه ای که من حسابی عشق خارج / لب کلام آمریکا بودم و روی بازوها و رانهایم با تیغ یو اس ای کنده کاری می کردم و چقدر هم خوشم می امد از این خین و خینریزی!! خلاصه این گذشت و اتفاق خاص دیگری هم بین ما نیفتاد.من فقط می دونستم این پسرک خوش قیافه خوش تیپ ته خیابون ما زندگی می کند.هم اون مغرور بود و هم من .بنابراین همین. هیچ جنگولک بازی ای به نام عشق هم در کار نبود .از چند سال پیش متوجه شدم اقا به جاییکه کامل گورش رو از ذهنم گم کند داره اروم اروم پررنگ میشه توی فکر من.خب این خیلی بده ادم از نوجوانی عبور کرده باشه و تازه توهمات عشقولانه!!ذهنش رو پر کند.بدتر که هر چی فکر کنی دلیلی برای این افکار مزخرف پیدا نکنی. سیامک رو این روزها گاهی می بینم.گاهی صدای مشخصش رو از خیابون می شنوم .یه صدای کلفت که شین رو غلیظ تلفظ می کند. نه شیش نقطه ای.شاید چهار نقطه ای!...مدتی با دوستش اون بیرون حرف زد وبعد خداحافظی کرد و رفت.بلافاصله پنجره رو وا کردم و از پشت سر بر اندازش کردم.توی مه کمی که تو خیابون بود کونش رو دیدم که داشت قر می دادو می رفت.و کمی بعد...ناپدید شد!!!
نمی دونید چه پدری از من در اومد تا این پروسه رو به انجام برسونم!یک مغز فسیل رو باید هن وهن راه بیندازی تا توی خودش بجوره و یه سری کلمه به درد بخور پیدا کنه و پشت سر هم ردیف کنه.و بعد انگشتهات رو(که همیشه خدا مثل بدن مرده ها سرده)روی این کیبورد چرند تکون بدهی و کلمه هایی که فقط می تواند از مغز ویرجینیا وولف و تو تراوش کند!!!توی وردپد تایپ کنی و بعد کانکت بشی و باقی قضایا.منم که دستم رو بگذارم روی کیبورد دیگه معلوم نیست کی بردارم.سیل یاوه ا ست که روی وردپد خالی میشه.ودقت کردید که کلمه هام یک در میون کتابی و محاوره ای است؟انگار باید به هر دو یک نوکی بزنم و اخرش هم طبق معمول همیشه زندگیم آویزان .در ضمن دایم هم صفحه رو با علامت تعجب و پرانتز پر می کنم.انگار که با علامتهای تعجب دارم میگم ای ادمهایی که اینها رو می خونید(کدومها؟!)بدانیدواگاه باشید من ادم با نمکی هستم.یا اون پرانتزها که نشون میده من یه ادمیم که دایم از این شاخه به اون شاخه می پرم.
مشکل اینه که من یوهو رفتم بلاگفا و یه وبلاگ درست کردم.هیچ راهنمایش رو هم نخوندم.حالش نبید.حالا رفتم و خدماتی رو که این درپیتها می دهند ور انداز کرده ام و فهمیدم کشک.عکس رو که با هزار دنگ و فنگ باید بذاری توی وبلاگ و کو حال؟کلی عکس داشتم که می خواستم اینجا بگذارم.وقتی حالش هم پیدا بشه عکسها بیات شده.آهنگ هم که نمی شه گذاشت.نمی دو نم سرویس دهنده های خارجی این امکانات رو به بلاگر رایگان می دهند یا نه. اگه بنده خدایی گذارش به این ده کوره افتاد منو از این جهل مرکب در بیاره.خدا یک در دنیا صد در اخرت بهتون خیر بده. من دیگه حال و حوصله تحقیق و تفحص!!ندارم. البته ادرس یه سری سایتهایی رو دارم که رایگان-این خیلی مهمه!-یه امکاناتی مثل شمارشگر به بلاگرها می دهند.اما زرنگید؟برم کد اونو بگیرم بذارم کجام؟هردفعه برم ببینم مثلا تعداد بازدید کننده ها یکی یا یکی و نصفیه!منم که حساااااس!!یا یه بلایی سر خودم میارم یا سر سیامک یا سر الساندرو دلپیرو.خواهشا یه کسی منو از این قضیه امکانات سرویس دهنده ها اگاه کنه.البته مهمه که رایگان باشه!!زیرا کسی که خودش انگل و سرباره باید سعی کنه خرجهای اضافه برای میزبانش درست نکنه!
ضمنا برای من جای سواله که چرا چند وقته اقایون بی خیال فیلترینگ شدند.چند شبه هر جایی رو که تا قبل از این فیلتر بود رو سر زدم با کمال تعجب خبری از فیلتر نبوده. من این چند شبه حسابی با دمم گردو شکستم!وشلنگ تخته انداختم!یک جاهایی هم رفتم که بماند!!!
وباز هم عجیبه که چرا بعضی جاهای دیگه که من خیلی دوست دارم وسر می زنم فیلتر نمیشه.هیس!صداشو در نیار!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت   توسط نخودی
|
هدفون توی گوشم است واهنگی مربوط به فیلم خیلی دور خیلی نزدیک را گوش می کنم. خود فیلم را ندیدم و.این دو تا تراک از موسیقی متنش را از اینترنت دانلود کردم.(من در اینترنت عاشق سه چیزم:دانلود کردن موزیک.عکس سیو کردن.وکلیک کردنهای پی در پی روی لینکها انقدر که کامپیوتر قفل کند) موسیقی خیلی زیباییست.از انهایی که ادم را به خلسه می برد.این دو تا تراک را ریخته ام توی فایلی که اهنگهای دانلود شده از اینترنت را تویش می گذارم.بین دو تا تراکی که مال فیلم مذکور است اهنگ کوتاهی است مربوط به سایت تریبون فمینیستی که مدتها پیش دانلودش کرده بودم.چند زن به شیوه سرودهای مدرسه شعری را می خوانند و دست می زنند:ای زن ای حضور زندگی/ به سر رسید زمان بندگی/جهان دیگری ممکنست/ تلاش ما سازنده انست/ این صدا صدای آزادیست/ این ندا طغیان آگاهیست /رهایی زنان ممکنست /این جنبش زاینده انست.به تراک خیلی دور گوش می کنم و حسابی توی حس رفته ام که تراک بعدی که همین اهنگ حما سی!! باشد شروع می شود و من یکهو از جا می پرم که :چی؟چی شد؟!کجا انقلاب شد؟! خلاصه.اینجوریاست دیگه!!
این خیلی بی انصافیست که اولی کان و میشاییل بالاک تا همین بغل گوش من می ایند و من نمی توانم زیارتشان کنم!این خیلی بی انصافی ست.اصلا عادلانه نیست که بایرن مونیخ با نفرات اصلیش بیاید ایران و من که ضعیفه ای باشم حق رفتن به استادیوم را نداشته باشم.این خیلی بی انصافیست که در ابتدای قرن بیست و یک ما هنوز باید درگیر معضل بغرنج و لا ینحل ورود زنان به استادیومها باشیم .ودر کشورهایی با اب و هوای مدرنیته ! بحث بر سر ساختن هتل در ماه و توریسم فضایی باشد... این خیلی ضایعه بزرگی است که میشاییل بالاک و اولیور کان به شهر بغل گوش من بیایند دستت را که دراز کنی بتوانی بگیریشان! ولی به دلیل حفظ ارزشها و لرزشها! پای تلویزیون بنشینی و هوار زدن این مردهای لج در آر را در تی وی تماشا کنی و حالت گرفته شود.من دلم نمی خواست وارد استادیوم شوم که تحت محافظت نیروهای امنیتی! ودر گوشه ای دور و متروک بنشینم و با حفظ خط کشیها و چارچوبهای سفت و سخت بازیکنان را تشویق کنم. من دلم می خواست قاطی مردها وارد استادیوم شوم.هر جا خواستم بنشینم.تا جا دارم جیغ و هوار بکشم.تیمم که گل زد از سرو کول اطرافیانم بالا بروم ودر اخر بازیکنان تیم را بغل کنم! خیلی اروپایی فکر می کنم؟ همینم دیگر.امروز هم دلم می خواست در تهران و در استادیوم ازادی باشم .اولی کان زردکچه عزیزم و میشاییل بالاک را بغل کنم. اصلا هم از بایرن مونیخ و فوتبال المان خوشم نمی اید! ولی از آدم معروفها چرا. این مرزبندیها و چارچوبها هم در تمام عمر به من احساس خفگی داده.فقط.(نکته کنکوری: علی کریمی و بابای من از افتخارات و نوابغ سیاهکل هستند!)
در دوران دبیرستان در زنگهای تفریح یا مواقع بیکاری وقتی اکثر دخترها چندتا چندتا دور هم جمع می شدندودرباره پسر معروفها وعروسی و پاتختی و مسایل خاله زنکی دیگر!حرف می زدند من با دو سه تا از بچه ها می نشستیم و درباره کلینتون و مدونا و رادیو امریکا حرف می زدیم.بحث ازکلیپ فلان خواننده خارجی شروع می شدو می رسید به سیاست و مسایل اجتماعی.یکی از این بچه ها یکبار رو کرد به من و با حالتی توام از حسرت و غم گفت : اینقدر دوست داشتم سوار بر دوچرخه در حالیکه باد موهام رو با خود می بره رکاب بزنم وهمینطور برم... این ارزوی ساده وبرای ما زنهای ایرانی دور از دست و محالییست! که با فکر کردن به ان جوانیمان بر باد می رود. موضوع بی حجاب بودن یا نبودن نیست. موضوع آزادی و اختیار داشتن است که انگار تا ابد هم قرار نیست روی ماهش را زیارت کنیم! این بحث حجاب که دایم تکرار می شود به نظر من یک جورهایی شده سنبل تمام حقوق برباد رفته ما. مسلم است که در ایران ما انقدر در خانواده ها و جامعه و قوانین به زنان ستم می شود که حجاب اجباری توی انها گم است . ولی از یک طرف دیگر که نگاه می کنی می بینی که همین حجاب اجباری چه توهین بزرگی به زنهاست .که قانون مثل یک چوپان چوبی در دست می گیرد و همه زنان را(که در اصل ادمهایی با سلایق و افکار متفاوت هستند) مثل یک گله گوسفند به یک سمت هی می کند! انگار اینها یک مشت موجود بدون هیچگونه تفکری هستند. برای همه شان یک نسخه پیچیده می شود و انها را به زور به ان سمت می رانند!وقتی اختیار پوشش من-ابتدایی ترین و ساده ترین موضوع زندگیم- بیفتد در دست قانون .جامعه و خانواده.وقتی من/زن در صف کسانی که حق دخالت در زندگیش را دارند!! و قانونگذاران زندگی شخصیش!! بعد از پدر و شوهر و برادر و عمو وفک و فامیل و قانون و پلیس و مردهای غریبه و زنهای مردسالار در جای آخر قرار بگیرد.....باید در ان کشور را گل گرفت. آرزوی خیلی ساده ای است که من در تمام زندگی دلم بخواهد سوار دوچرخه شوم و موهایم را به دست نوازشهای باد و افتاب بدهم و ازادانه در هر جا که اراده کنم رکاب بزنم.بدون حضور ابلهانی که نچ نچ کنند و بخواهند اینطور القا کنند که با عمل من کل اسلام فاتحه اش خوانده شد!! که وای به حال دین و مکتبی که موجودیتش بستگی به لچک روی سر زنان داشته باشد.( البته من موتور سواری را ترجیح می دهم. من عاشق موتورم. نمی شود این اقایان همه چیز را در انحصار خودشان نگه ندارند؟ چرا یک وسیله نقلیه به نام موتو سیکلت باید به اسم مردها سند خورده باشد در این جزیره دور افتاده از تمدن و پیشرفت؟)
نگاه کن که چه برفی می بارد... بعداز ظهر یک روز برفی.داخلی...برید برفها رو پارو کنید.تو(خواهر کوچیکه ) طرف چپ رو پارو کن .تو(برادر کوچیکه) انطرف(با دستش اشاره می کند) به هر کدوم هزار تومن!! میدم.اووووه هزار تومن! یک مو از ادم خسیس .... خرس.... بچه ها شال و کلاه می کنند و به سمت پشت بام روان می شوند. بارش برف ادامه دارد و هر از گاهی صدای برخورد پاروها با بام به گوش می رسد. من دلم پیش برادر کوچیکه است که از آن بالا لیز نخورد و گردنش نشکند!( تا آخر فکری را که شروع کرده ام می روم و نتیجه گیری می کنم!) توی اتاق گرم و نرم نشسته ام و باز هم سردم است .و پدر خسیس دل گنده بچه های کوچکش را برای هزار تومن رهسپار پشت بام کرده. صدای برف پارو می کنیم از بیرون شنیده می شود و من همزمان که حواسم پیش برادر کوچیکه و ان اتفاق وحشتناکی است که هر ان ممکن است رخ بدهد . به این فکر می کنم که چه می شود این خسیس سر کیسه را شل کند و به این برف پارو کنهای بدبخت پولی بدهد. و چرا این آدمها که اکثرا جوانند باید چنین کار حقیرانه ای داشته باشند که پارو به دست بگیرند ودر خیابانها هوار بزنند تا مردم صدایشان کنند و بگویند برفهای پشت بام ما رو پارو کن. (که خدا نکند گیر امثال پدر من بیفتند.انوقت بیچاره اند) کار عار نیست؟ نه نیست. ولی این طفلکها وقتی برف نمی اید چه کار می کنند؟ ... ان پیرمرد گوز کرده که پارو بر دوش با لهجه ای نا مفهوم هوار می زد پارو پارو... و امثال پدر من که فکر می کنند به این آدمها نباید پول مفت داد! اصلا فایده بچه پس انداختن یکیش همین است! بیگاری کشیدن. یک پشت بام نه چندان کم وسعت را بسپار دست دو الف بچه پانزده و یازده ساله. با مزد نفری هزار تومن! این را می گویند استثمار پدرانه! و فایده منفجر کردن جمعیت! بچه ها ی نی قلیون مدتی ان بالا ناشیانه و نا امیدانه پارو زدند و فهمیدند که کار چندانی از پیش نمی برند. آبجی کوچیکه آمد پایین که من سهمم را زدم و پولم رو بده.و پدره شروع کرد به بامبول در آ وردن! نفهمیدم که پولش را گرفت یا نه. چون حواسم پیش برادر کوچیکه بود که ان بالا هنوز پارو را به بام می کوبید...
یک پیشنهاد:
نماد شهادت از گل لاله به
هواپیما( مسافربری.باری .نظامی) تغییر کند!
اینجا را هم بخوانید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت   توسط نخودی
|
نمی دانم برای دنیا چه اهمیتی دارد که احمقی مثل من در موردش چی فکر می کند
:.یک وبلاگ راه انداختم و.چند پست هم نوشتم. اما قالبش به هم ریخت. عکسی رو بالاش گذاشتم که قالب رو به هم زد. .می خواستم یک عکس بگذارم اون بالاوبلاگه یه ذره از سوت وکوری در بیاد.اما نمی دونستم چه عکسی.رفتم چند تا سایت عکس و یه گشتی زدم کلی عکس جالب گیر اوردم اما هیچکدوم به درد اون بالا نمی خورد.واقعا برای یه همچین جای چرندی چه عکسی باید گذاشت.یه نخودی حالی به حالی که هر وقت بخواد حرف دلش رو بزنه مخش که داغ کرده همکاری نمی کنه و چیزی که می مونه یه مشت چرنده.بعد یه سری به مای پیکچرکامپیوترم زدم یهو چشمم افتاد به یه عکس یه خانوم پاندا_یک احساس عجیبی به من میگفت خانمه!_ چند وقت پیش یک صبحی که بی خوابی زده بود به سرم -من همه چیزم فرق می کنه.ملت شبها بی خوابی به سرشون می زنه من صبح ها-نشستم جلوی کامپیوتر و توی گوگل خرس عروسکی رو سرچ کردم!چون دلم یه خرس عروسکی می خواست تا محکم بغلش کنم و بخوابم(راه همیشگی که بغل کردن بالشم بود جواب نداده بود)خلاصه عکس هر چی رو بخواهید پیدا کردم جز عروسک خرسی.یکی از عکسها عکس مذکور بود.یک ربطهایی هم به من داشت.یه جورهایی غمگین بود.البته کلوزاپش معلوم نبود .ولی من می گم غمگین بود شما هم بگین باشه! تک و تنها بالای یه درخت نشسته بود و گردنش رو کج کرده بود.پشتش رو هم کرده بود به جنگل.(می دونید که نسل پانداها در حال انقراضه؟ لطفا به محیط زیست اسیب نرسانید!ما پاندا نداریم ولی این چهار تا درخت و بزو قورباغه و گنجشک رو دیگه حواستون باشه!) حالا من رو می تونید شکل همین پاندای تک و تنهای گردن !کج در حال انقراض ببینید.فقط دست و پاها و صورتمو خیلی لاغر تر بگیرید .پوزم رو هم درازتر!!حله تقریبا
خلاصه عکس رو حذف کردم.ولی قالبه همونطور کج و کوله موند.من هم زدم کل وبلاگ رو با همه پستهای مزخرفش حذف کردم.ودوباره با همون اسم وبلاگ راه انداختم .
توضیحات ابتدایی برای ارواح و اشباحی که گذرشون به این کلبه محقر می افتد!: من یه
نخودیم.گفته باشم.یه کوچولو نه.یک
نخودی. یعنی یک آدمی که این وسط مسط ها برای خودش می پلکه . یه ادم منفعل و منزوی که گاهی یه حرفی هم می پرونه! لابد برای خالی نبودن عریضه. یه موقع می خواستم اسم وبلاگ رو بگذارم
وول زدنهای یه کرم ! (مثل اینکه این هم بد نبود) چون من مثل یه کرم خاکیم. در طول روز و شب برای خودم وول می زنم و هیچی به هیچی. اتفاقا به اندازه یه کرم هم برای همه مهم بودم نه بیشتر. به همین خاطر راحت و بی دلیل له می شوم. همیشه همین بساط بوده. یک افسردگی عجیب و غریب هم دارم که فقط مختص خودمه. و توی علم روانشناسی هیچی ازش نوشته نشده! یه ادم حالی به حالی هم هستم. مثل ماه تولدم ( اسفند) یه وقت آ فتابی(قلابی) یه وقت ابری یه وقت بارونی و برفی خیلی وقتهام با رعد و برقهای پرسرو صدا و آخرش کمی تگرگ. به قول مامانم یه وقت حالم یه وقت قال! از بچگی همینطور بودم. بعد(در نوجوانی) بد بختیهای خیلی گنده ام شروع شد .پس این حالت در من تشدید شد. الان دارم هرهر می خندم (الکی خوشم) بعد یوهو شروع می کنم به داد و بیداد و پاچه گیری. بدون اینکه برای خودم عجیب باشه .اما بقیه دهنشون وا می مونه. خب چی کنم؟ همینم دیگه. از نظر باباهه من یک وحشی هستم و هر وقت من رو می بینه می پرسه هنوز رام نشدی؟ یا کی می خواهی آدم بشی؟ می خواستم اسم وبلاگم رو بگذارم
بارباپاپا ( همون کارتون زمان بچگی)می خواستم هر دفعه که توی نوشتن وبلاگ از این رو به اون رو می شم بنویسم: بارباپاپا عوض می شه!!! با مزه میشد نه؟ اما بعد به برادرم که خیلی باهاش وراجی می کنم اسمو لو دادم و نشد که بشه. نمی خوام اون یا هر کس از نزدیکانم این اراجیفو بخونه... خلاصه من بخاطر کلی بدبختی که توی زندگیم داشتم یه جور افسردگی دارم .یعنی بیرون زیاد نمیرم .یا خوابم یا جلوی کامپیوتر یا در حال گریه کردن و یا هرهر های الکی با اطرافیان. اگر در اینجا زیاد شوخی کردم جدی نگیرید. من خرد و خمیرتر و گندتر از این چیزها هستم. فقط می خوام در اینجا حرف بزنم . چون معمولا با خودم ودرودیوار حرف می زنم. این نا مریی بودن و مجهول الهویه بودن هم خیلی چیز قشنگیه که وبلاگ نوشتن داره. کلی به ادم ابهت میده.البته اگه وبلاگه بگیره.من که فکر نکنم کسی حال خوندن اراجیف یه از همه جا مونده از همه جا رونده رو داشته باشه.به همین دلیل می گم من یه نخودیم. نظراتم معمولا برای مامانه و باباهه هم مهم نیست. پس میام کانکت میشم به حضرت اینترنت و سرمو می اندازم پایین و بی خیال اون همه کسی که با چشمهای پر از سوال بهم نگاه می کنند و می گن :تو سر پیازی یا ته پیاز ؟! چیکاره مملکتی؟ خبرنگاری؟نویسنده ای؟کاره ای هستی؟ اینجا پرت و پلا می نویسم .افکار مغشوش و کج و کوله ام رو می نویسم اینجا. هر کس هر چی دلش خواست فکر کنه و بگه. شما که منو نمی شناسید . پس راحتم. هر چند اعتماد به نفسم شدیدا احتیاج به جراحی پلاستیک داره!! اسم وبلاگ رو گذاشتم
من هم بازی. بدون علامت سوال. یعنی لازم ندونستم از کسی سوال کنم. چون به کسی ربط نداره. چون اینجا صاحاب نداره. چون برای یک بار هم شده تو یه جا میشه کمی فقط کمی طعم دموکراسی و برابری رو چشید. بدون اینکه به طرف نگاه کنند ببینند از کجاست و چه کاره ست و چه جنسیه!! پس زنده باد برابری اینترنتی!!! من هم بازی! بدون اینکه از کسی اجازه بخوام.مهم نیست حتی یه نفر هم حرفامو نخونه. اینجا محلی برای تخلیه یه ادم چروک اتو لازمه!! (البته اگه مود تخلیه شدن داشته باشه!!! والبته پول اکانتش!!!) بی خیال باقی چیزها. از این به بعد من هم بازی.برای قالب بی ریخت وبلاگ هم شرمنده.اتفاقا من هر چی نباشم ادم ایده الیست و بلند پروازیم ولی چون برای سفارش قالب حسابی برای وبلاگ نیاز به پول و پیگیری بود و من هیچکدومو نداشتم(نمی دونم پول خریدن یه قالب وبلاگ خفن که چشم همگان رو چارتا کنه چقدر میشه) بی خیال قضیه شدم .
نمی دونم میشه ایجا آهنگ گذاشت یانه؟ و اگه میشه چطور؟ حال فهمیدنش رو هم ندارم! وگرنه این اهنگ گو گوش رو که آهنگ اساسی زندگیمه اینجا می گذاشتم:
من همونم که یه روز / می خواستم دریا بشم/ می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم/ آرزو داشتم برم / تا به دریا برسم/ شبو آتیش بزنم/ تا به فردا برسم و الخ .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت   توسط نخودی
|