تبليغاتX
من هم بازی

من هم بازی

افاضات یک نخودی که می خواست سر پیاز باشه یا تهش !!

دوباره راضیه ها از گرسنگی مردند...

به مبارکی و میمنت کنفرانس دفاع از فلسطینیها هم به خیر و خوشی برگزار شد و مسئولین محترم با دست پر برادران فلسطینی را به وطن اشغالی فرستادند! چند روز برگزاری این کنفرانس و یکی دوروز بعد از آن کار من این بود:حرص و جوش. که با شرایط افتضاح و خارج از تحمل خانوادگیم و اعلام خبر مسرت بخش پرزیدنت دیوونه خونه مبنی بر پختن کیک زرد!(همون آشی که چند وجب روغن روش وا می سته!) قاطی شده بود و....خلاصه کلی خوش گذشت! برادران عرب در حالیکه هرهر به ریش ما می خندیدند بهممالک عربی برگشتند و ملت ایران ماند و حوضش. ملت ایران ماند و حماقتش.ملت ایران ماند و بیانیه های رنگارنگ اعراب- از جمله همین فلسطینیها- در باره جزایر ایرانی.ملت ایران ماند و خلیج عربی!و قیس!!! ملت ایران ماندو تحریف تاریخ و دزدیهای فرهنگی.ملت ایران ماند وخاطره سالها وقرنهاظلم و ازپشت خنجر زدن اعراب .(خاطره هایی که مدام تکراروتازه می شوند!!)ملت ایران ماند و خاطره صدام و ارتش اعرابی که پشتش صف کشیده بودند! ملت ایران ماند و احتمال یک جنگ قریب الوقوع .ملت ایران ماندو فقرو سختی معاش.(چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است) ملت ایران ماند و گربه کور بودن برادران عرب . پستی ودزدیشان.....هیس! یک صدایی شنیدم! کسی اعتراض کرد؟!........نه .اشتباه شنیدم!صدای خنده اعراب بود!راستی .یواش حرف بزن ! مگر نمی بینی مردم خوابند! البته اگر لازم شد در خواب راه هم می روند! مثلا برای راهپیماییهای میلیونی در دفاع از فلسطین! یا اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست! امان از این ملت.

پ-ن1:می دانید؟ اگر کشور اسرائیلی در کار نبود این برادران نازنین عرب ما رادرسته قورت می دادند...

پ-ن2: من نژاد پرست نیستم اما از اعراب خوشم نمی آد.

پ-ن3 : آخرین خبر ناراحت کننده ای که چندساعت پیش شنیدم خبر مرگ پوپک گلدره بازیگر جوان سینما بود که پس ازهشت ماه کما فوت کرد. بعضیها چه سرنوشتی دارند و خبر ندارند! چند ساعته دایم به این فکر می کنم من چه طور و کجا می میرم.تحمل انفجار و له شدن و خفه شدن رو ندارم! بر اثر سکته باشه بهتره.البته این چندان هم دور از انتظار نیست.من شاید خیلی کارها رو نکنم اما حرص و جوش زدن و استرس مثل نفس کشیدن برام می مونه.هر لحظه ست. اینها رو گفتم که گوشی دست جناب عزرائیل باشه!راستی می بینید تورو خدا؟ توی عالم فرشته ها هم مردسالاریه! شورش دراومده. هر چی شغل کلیدیه مال فرشته های مرده ! اونوقت فرشته های زن در نقش حوریان بهشتی فعالیت می کنند!به قول خودم قحطی بیاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟

..........................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

سیزده

سیزده را همه عالم به در امروز کنند      من همان سیزده ام کز همه عالم به درم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

گیر سه پیچ به صدا و سیمای محترم!

فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی رو دیدم. غیر از فضای فانتزی بامزه اش و کاگردان مشهورش به دو دلیل دوست داشتم ببینمش.به خاطر جانی دپ عزیزدلم! و شکلات عزیز دل دیگرم! آخه من عاشق شکلاتم و بی شکلات زندگی می نتوانم! گرم دیدن جانی دپ بودم! که فیلم یوهو قطع شد و صداوسیماییهای نابغه اقدام به پخش اذان نمودند! این هم از آن کارهاییه که فقط در ایران امکان انجامش هست. فکر کن وسط فیلم ماتریکس و اوج حرکات اکشن محیر العقول و درست در زمانی که نیو و اسمیت در بین زمین و آسمان معلقند تق تق اذان در می آید! یا وقتی اسکارلت یوهانسون درفیلم دختری با گوشواره مرواریدتوی یک رابطه عاطفی خفن قرار گرفته( و من بعدا نسخه سانسور نشده فیلم هم به دستم رسید و دیدم ای دل غافل اون چیزی که توی تلویزیون ایران پخش شدکجا این کجا! چند صحنه کلیدی که درجریان فیلم بسیار مهم و تاثیرگذار بود حذف شده بود) تق تق اذان .یا هنگامی که جانی دپ در کارخانه شکلات سازی فوق العاده ش در حال حرف زدنه تق تق اذان.حالا گیرم اذان موذن زاده باشه که خیلی هم به دل می شینه! اما خب چه ربطی داره؟!چطور وقتی بیننده ها از لحاظ ذهنی درگیر یک فیلم شده اند یکهو همه چیز قطع می شود ودر واقع باپخش اذان یک سکته ایجاد می کنند! بامزه اینکه در ادامه نماز جماعت ملت رو هم پخش می کنند!وقتی هم ادامه فیلم پس ازنمایش طولانی مناجات پخش می شه تمرکزبیننده از دست رفته ونمی فهمه چی شد! دیگه حسابی شورش رو درمیارند.ازدست پیامهای بازرگانی بی مزه که راه به راه وسط فیلمهاپارازیت می اندازند که راحتی نداریم. سانسورهای اعصاب خراب کن هم که سر جاش. این پخش دعا و مناجات یا اخبار وسط فیلمها دیگه نوبرشه!شاید برای آدمهایی ازنوع مادربزرگ و پدربزرگها این موضوع جذاب باشه اما مامانبزرگها و بابابزرگها ماتریکس و چارلی و کارخانه شکلات سازی تماشا نمی کنند!

موندم این هانیه توسلی چرا در این سریال به شدت سیاسی که در روزهای عید هر شب از تلویزیون پخش می شه بازی کرده!خیلی سریال افتضاحیه از بس که بوی گند سیاسی ویکسو نگری وافراط ازش به مشام می رسه.کارگردانش همون باباییه که پارسال در دهه بزرگداشت انقلاب اسلامی در یک سریال طنز هر چی یهودی بود رو کاملا بر اساس سیاستهای رایج محکوم و تحقیر کرد .حالا اومده یه سریال ساخته در طرفداری از سیاستهای مسئولین مملکت و طرفداری از حزب الله با قاطی کردن یه داستان رمانتیک وعشقی تا خوب بتونه شعارهای مورد نظر رو توی مخ این ملت فرو کنه. ملتی که نمی فهمه یا خودش رو به نفهمیدن زده که این حزب الله که دایم در رسانه های دولتی سنگش به سینه زده می شه وبراش شبکه تلویزیونی هم با پول ما درست کرده اند همون گروهیه که به خاطرش پول بی زبان و منافع واعتبار مملکت به جوب ریخته می شه. در این سریال همه یهودیها محکوم و بدند.حتی یهودیهای ایرانی.فقط یکی که اسیر دسایس و توطئه های اطرافیانش شده خوبه و معصوم که اون هم به دلیل عشق به دختری مسلمان در حال تغییردینه! در آخر سریال هم یک چیزی نوشته اند که اگه در اینجا عنوان نکنم! خفه می شم! در تیتراژ انتهایی از همه سربازان گمنام امام زمان تشکر فراوانی شده! من از تو می پرسم هانیه جان!این سریاله رفتی توش بازی کردی؟

به هر حال چون به هانیه توسلی علاقه دارم هر شب مثل منگولها می شینم به تماشای این سریال.

در آخر از پیشگاه صدا و سیماییهای محترم که این بنده کمترین دایما بهشان گیر می دهم طلب بخشش می کنم و تشکر فراوان می کنم ازشهیدان گمنام انقلاب و هشت سال دفاع مقدس که شده اند ابزاری برای مسیولین گرام و همینطور شهیدان گمنام صدر اسلام و کل دوران. از پارینه سنگی تا پست مدرن!

با تشکر بسیار زیاد از حوریان گمنام که در بهشت به کار سرویس دهی سکسی به مردان نورچشمی خدامشغولند هم یکبار مصرفند وهم امکان تجدید بکارت دارند!این بکارت هم ماجرایی ست در این فرهنگ مردسالار.بعدا به این موضوع می پردازم!دیری دیریم!

نکته مهم:نخودی با دین مشکلی نداره. با استفاده ابزاری از دین و افراط و تفریط و واپسگرایی و سیاسی بازی و خفقان وتحریف مخالفه.وای چه نخودی آزاده ای!

پ-ن:صدا و سیمای محترم خاک بر سرت! در برنامه های مبتذلتون که توهین به زنها آنقدرنهادینه شده که نگو. تحقیر یهودیها هم که نپرس!چشممان به جمال نژادپرستی نسبت به افغانها هم به تازگی روشن شده.نخودی یک روز صبح که داشت می رفت حموم با جفت گوشهاش از دهن گشاد یک مجری خنک تلویزیونی عبارتهایی در باره افغانها شنید که توی حموم و زیر دوش دایم حرص وجوش زد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

فقط یک وجب...

به همین راحتی!

فقط یه وجب واین همه عذاب و رنج!

کابوس سالیان!

فقط همین!

یه زندگی برای همین یه وجب پرید!

فقط همین!

.......................

حال من خوب نیست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

پیامهای خصوصی برای نخودی!

1- یه مفلوک تو سری خورده ای که یه عمر آزگاره داری دور خودت می چرخی و ... کشک!

2- خوشم میاد پوستت حسابی کلفت شده و اصلا ککت نمی گزه!دیگه انگار نه انگار!

3- این نیز بگذرد!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

کی به کیه؟! تاریکیه!

هنوز کسی برای ما تقویم سال 85 نیاورده.تقویمها و سالنامه ها مثل غذای نذری می مونند! باید منتظر باشی تا کسی از دوست و فامیل تقویم مربوط به جایی رو که کار می کنه برات بیاره. الان سر میز من تقویم ساعت دار رومیزی سال 84 که مربوطه به شرکت شوهرخواهرم قرار داره . دقیقا فروردین 1384 رو روبروم گذاشتم!! وقتی عمر مثل برق و باد و بیرحمانه سپری می شه و آرزوها تو گرد و غبار به پا شده گم و گور می شن اینطور می شه زد به کوچه علی چپ! خوش باش نخودی که بر تقویم پیش روت فروردین هنوز درسال 84 متوقفه!انگاری منجمد شده. می تونی تا چند سال همین تقویم رو نگه داری! کی به کیه؟!

راستی از کرامات جدید پرزیدنت دیوونه خونه هم که شنیده اید؟! جناب معجزه گر دوباره کمی سرش رو خارونده و به این نتیجه رسیده که با تغییر فصل لزومی نداره ساعتها رو تغییر بدهیم که در نماز خوندن ملت به جماعت هم خللی وارد نشه! بنابراین یکی دیگر از معجزات رییس جمهور در حل مشکلات کلان مملکت در سه سوت به ثبت رسید!

از کرامات شیخ ما چه عجب پنجه را باز کرد و گفت یه وجب!

همچنین

از کرامات شیخ ما اینست شیره را خورد و گفت شیرین است!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

شهر ما

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

اندر احوالات دیدو بازدید نوروزی

در این لحظه لعنتی که خواهر کوچیکه دوره آثار ارزشمند!بریتنی اسپیرس گذاشته! و مامانه وباباهه طبق معمول به شیوه سگ و گربه که چه عرض کنم به شیوه تصاویری که در راز بقا می بینید به هم پریده اند و مثل نقل و نبات فحشهای خوشگل به طرف هم شلیک می کنند...چی می خواستم بگم؟ این رنگ سفید وردپد می زنه تو ذوقم وقتی همه حرفهایی که می خواستم خالی کنم اینجارو یادم رفته.لعنتی پیشونیم و پشتم هم حسابی ذق ذق می کنه. اصلا می دونید ضد حال اصلی نوروز چیه؟همین به اصطلاح دید و بازدید.ازش متنفرم.متنفر.

داشتم فیلم نقشه پرواز جودی فاستر رو تماشا می کردم که آوار شدند.نفهمیدم آخر فیلم چی شد .چون از دست کوروکچلها فرار کردم آشپزخونه.حوصله شان رو نداشتم.تحملشان رو هم.بدبختیم اینجاست که من از دو طبقه خونه اتاق پذیرایی رو برای اقامت گزیدن! انتخاب کردم.از اتاقهای اونور جداست و من رو از جادوگره دور و مصون نگه می داره.جای خوبیه.دنجه و بزرگ. یازده ماه رو توش راحتم.به عید که نزدیک می شه عذاب الیم هم شروع می شه.پناهگاه امن و دنج من دوباره باید سرو شکل یک اتاق پذیرایی ایرانی رو بگیره.مبلهاچیده می شه. فرشها انداخته می شه.پرده ها نو می شه.همه چیز برق انداخته می شه و من باید جل و پلاسم رو جمع کنم.وسایلم-به قول مامانه آت و آشغالهام -به زیر زمین فرستاده می شه .همه چیزهای دوست داشتنیم. باید مدیون باباهه باشم که خونه رو قناس ساخته و می تونم کامپیوتر نازنین رو پشت یه دیوار قایمش کنم و از زیر غرولندهای مامانه دراین یک مورد فرار کنم.پونزده روز باید رو میخ باشم تا این جماعت کور و کچل پر و خالی بشن.تازه شانس آوردم باباهه به قول مامانه آدم به دوره و ملت کمتر در طول سال به اینجا رفت و آمد دارند. این یه صفت باباهه رو هستم!

به فراخور! حالی که دارم یا توی اتاق می مونم و انواع حرفهای چرند و نگاههای بدجنس رو تحمل می کنم یا فرار می کنم و به آشپزخونه دراز یا راه پله پناهنده می شم.اتاقهای اونور که امنیت ندارم!طبقه پایین هم به تصرف شازده ها ورفقا دراومده.اونوقت باید باحرص وجوش زدن و بد وبیراه به زمین و زمان طول آشپزخونه و یا پله های راهرو رو بالا و پایین کنم وحرفهایی رو با لهجه های تهرانی گیلکی قزوینی و آذری به صورت پراکنده بشنوم!( پای لهجه های دیگه هنوز به خونه ما باز نشده!) اینکه: این خونه بزرگ« فضولو بردند جهنم متر!» که مریم -دخترخاله موی دماغ!- خریده با توجه به اینکه تازه عروسی کرده به چه دردی می خوره!! یا خاله فلانی چقدر ناراحت شده شما اون روز شام نموندید! یا بهمانی توی کجا مغازه ای به متراژ«هیزمش تره !»خریده و پولش رو آیا از کجا آورده؟!در این لحظات خطیر هم مثلا مهین خانم نگاهی به پرده های جدید مامان جان می اندازه ولابد اونطور که مامان دوست داره چشم و چارش در میاد!درهمین لحظه چش و چار در اومدن مهین خانم من دارم در آشپزخونه دراز به درو دیوار لگد می کوفم!و کارد بزنی خونم درنمیاد که مولود خانم می پره وسط و با لهجه پخت پخت ولایتمان!خاله زنکی ترین عبارت کشور عزیزمان را پرتاب می کنه: فلانی شوور نکرده؟! بعد نوبت عمومردک ترین عبارت مملکته که از دهن مجید آقا شلیک می شه: دخل و خرج نمی خونه!از آنطرف سر و کله مامانه تو آشپزخونه پیدا می شه در حالیکه داره توی صورتش چک می زنه!که «وای آبرومو بردی مرد!!این چه حرفیه جلوی مهمونها می زنی؟!» و تازه «چرا هر دفعه مهمون میاد موزها رو هل میدی جلوی مادرت ؟ مگه من سر گنج نشستم قرض کنم میوه عید بخرم و تو مادرت رو پروار کنی؟ خودت که جونت بالا میاد میوه حسابی بخری.» در این لحظه صدای عربده مرد!-همون باباهه-از اتاق میاد با این مضمون:چایی بیار.وچون در بردن چایی تاخیری می افته جناب سروکله اش در آشپزخونه پیدا می شه و بدین وسیله داغ زن-یعنی مامانه- تازه می شه شروع می کنه به کوبوندن چکهایی به صورت مربوطه!در این لحظه نخودی در حال جلز ولز کردن اساسیه و فکر می کنه اینهایی که میزنند خونواده شون رو در جا تیکه پاره می کنند آنقدرها هم بد به نظر نمیان!!از اون طرف می آیی از زیر این فشار فرارکنی وارد اتاق پذیرایی می شی.چشمها به نسبت سن و جنس روی نقاطی ازبدن نخودی حقیر دوخته می شه و مالاچ و مولوچ و شالاپ و شولوپ! که عیدتون مبارک و صد سال به این سالها! در هنگامیکه از بغل این یکی به بغل اون یکی پاس داده می شی و یک خروار دهن و دماغ و لب و لوچ روی صورتته!هی به مخت فشار میاری که الان چی باید بگی ؟! حالتون چطوره؟ عیدتون چطوره؟دماغتون هم که بدتر از من حسابی چاقه!!؟بعد که می شینی تازه اول بدبختیه.ملت شروع می کنند به بر انداز کردن و پرس و جوهای خاله زنکی.بعد هم لابد فرحناز خانم توی دلش می گه :«اه اه این چه نکبتیه .عنق!بیخود نیست سر نه نه ش باد کرده!پای چشاشو ببین چه گودی افتاده.سال به سال صورتش بیشتر آب میره. با صد من عسل هم نمی شه خوردش....»

واین داستان تا ابد ادامه خواهد داشت.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

چندتارمو!

امروزم را چه ها کردم.

ابرها را از فراز خانه ام راندم.

آسمانم را اتو کردم.

رخت چرک روزهای رفته را کندم.

خاطراتم را رفو کردم.

چشم و ابرو بینی و لبها می خواندند.

دستهایم ا صدا کردم.

خیابانها رودهای فراخوان بود.

کفشهایم را به پا کردم.

و لکی روی دیوار عبورم بود.

ها کردم.

این شعر مثلا سروده یه دختره بود که در فیلم نا متعارف چند تارمو که چند وقت پیشها دیدم با موبایل شعرهاش رو برای مادر دوست پسر زندانی شده ش می خوند! از جمله همین بالایی رو.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  | 

دختری با گوشواره مروارید!

سال که تحویل شد در صدا و سیمای محترم مردها با لباسهای سیاه و لب و لوچ آویزان بر صفحه تلویزیون ظاهر شدند و تسلیت گفتند! در یکی از کانالها یک دو جین مرد رو ریخته بودند در استودیو و هی ازشان حرفهای پرت و پلا بیرون می کشیدند. پنداری!! این مملکت اصلازن ندارد!!( وقتی می گم مردستانه راست می گم دیگه!) در کانال دیگری اصفهانی را فرستاده بودند سر قبر حافظ و اونم نا زنی نکرده بود و حسابی عربده می کشید!همه اش منتظر بودم حافظ بلند بشه و خفت مرتیکه رو بچسبه که فلان فلان شده جا قحطه اومدی منو از خواب بی خواب کردی شب عیدی!!

دیشب خواب دیدم عرفات!!-که الان جزء امواته- ادعای جدیدی بر علیه ایرانیها مطرح کرده!! اونم اینکه یکی از ترانه های گوگوش اصلش مال عربها بوده!! ترانه هم دقیق یادم نیست.مثل اینکه دو ماهی بود!! واقعا از این اعراب هر ادعایی بگی بر میاد! کم مونده ادعا کنند نخودی هم عرب بوده!

نیست من خیلی عاشق گوگوش خانمم دایم خوابشو به انحاء مختلف می بینم!مثل فروغ خانم . خواب فروغ خانم رو که حسابی هنری می بینم! سیاه و سفید با فضای بصری عجیبا غریبا!!

فیلم دختری با گوشواره مروارید رو نشون دادند در کانال چهار.کیف کردم.اسکارلت خانم محشره.بهش می گن الهه جدید سینما.(خدا شانس بده!) فیلم از روی کتابی ساخته شده که خانم نویسنده اش - که هر چی می کنم اسمش یادم نمیاد- با نگاه کردن به کپی تابلوی معروف دختری با گوشواره مروارید خیالپردازی می کرده.بعد هم می ره و کمی در باره نقاش و زندگی شخصیش تحقیق می کنه و یه داستان که معجونی از واقعیت و تخیل نویسنده درباره دخترک توی تابلو و نقاشش بوده می نویسه.

چند وقته فکری شدم راه بیفتم طرف جاده های جنوب شرق مملکت بلکه سعادت نصیب نخودی هم بشه و به خیل شهدا بپیونده! نیست درهای شهادت یک مدتیه چهار طاق بازه؟! یا می رم طرف جاده های نا امن یا که بلیط یه پرواز داخلی رو می خرم .به دلم افتاده تا ده بار که سوارهواپیما بشم بالاخره به آرزوم می رسم و شهید می شم!والا! حالا که ملت مفت مفت شهید می شن چرا نخودی نه؟! اینجا که حسرت به دل موندیم بریم اون ور تو بهشت و به قول آقای حافظ (غلمان ز روضه حور زجنت بدر کشیم!!) و( غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم!!) استغفرالله!!

نخودی فکر می کنه تا چندی دیگر! تمام کشته شدگان تصادفات جاده ای هم جزء سهمیه شهدا حساب می شوند!توضیح اینکه در این مملکت هر کس به دلیل غفلت و بی کفایتی مسئولین وخودش بمیره شهید محسوب می شه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت   توسط نخودی  |